Stop and stare
I think I'm moving but I go nowhere
Yeah, I know that everyone gets scared
But I've become what I can't be
Stop and stare
You start to wonder why you're here not 'there
And you'd give anything to get what's fair
But fair ain't what you really need
+ نوشته شده در
Thu 12 Jun 2008ساعت   توسط ATEFEH
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مث من و تو نمیشن
ماه من غصه نخور،گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق ناز هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه
میدونم گاهی آدم تو وطنش غریب میشه
ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن
ماها که از آدم ها کمک طلب نمیکنن
ماه من غصه نخور شمدونیا صورتی ان
دلایی که بشکنن چون عاشق قیمتی ان
ماه من غصه نخور سبک میشی بارون بیاد
توی عاشقی باید نترسی از کم و زیاد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت
به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم
شعرشو میخونم و تورو مداوا میکنم
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
+ نوشته شده در
Fri 4 Apr 2008ساعت   توسط ATEFEH
|
امروز عروسک چوبیم رو نگاه کردم و خدایی کردم...
آدمک کوچکی که تقریبا هفت سال پیش تنها با یک کارد از دل یه تکه چوب کوچک درش آوردم ...
آره، حرکتش دادم و خدایی کردم ...
و چه حس غرور آمیزی،
بردمش لب پنجره ... آروم گرفتمش بیرون ...
تمام وجودش دست من بود ... اینکه بندازمش یا نه!
اما نه، دوستش دارم ...
به اندازه جزیی از خودم ...
پس آروم در حالی که می آوردمش داخل بهش گفتم:
بیچاره!
خدای تو خودش خدا داره ...
خوش به حال خودم که خدایم خدائی نداره !!
i miss u tatalakam
+ نوشته شده در
Fri 18 Jan 2008ساعت   توسط ATEFEH
|

Sometimes I see you when I close my eyes
You're still apart of my life
But I can breathe again, dream again
...I'll be on the road again
+ نوشته شده در
Wed 14 Nov 2007ساعت   توسط ATEFEH
|

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ،هم دل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
+ نوشته شده در
Sun 16 Sep 2007ساعت   توسط ATEFEH
|

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
+ نوشته شده در
Thu 28 Jun 2007ساعت   توسط ATEFEH
|

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی ميشد اون دستای کوچيک و گرم
رو سرم دست نوازش ميکشيد
بستر تنهايی و سرد منو
بوسه گرمی به آتش ميکشيد
چی ميشد تو خونه کوچيک من
غنچه های گل غم وا نميشد
چی ميشد هيچ کسی تنهام نميذاشت
جز خدا هيچ کسی تنها نميشد
من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
من هنوز در به در شهر غمم ...
+ نوشته شده در
Tue 20 Feb 2007ساعت   توسط ATEFEH
|
از گریبان پنجرهای ناآشنا
صدایت زدم
صدا بر لب هایم محو ماند
تو را بی صدا نگریستم
...
تو اما خداحافظ را چه بی صدا گفتی!
.
.
.
تو را نیت ماندن نبود...
نخواستی
اهل این حوالی بمانی
قلب تو
خسته از تپیدن
در قفس سینه
پر گرفت...
دم صبح
قصه ی تو به سر رسید.
نیمه شب كه برسد
چشم روی چشم كه بگذارم
قصه ی من هم به سر می رسد.
+ نوشته شده در
Fri 19 Jan 2007ساعت   توسط ATEFEH
|

... ايست
اين دنيا و مردمانش بدجوري روي دلم سنگيني ميکند
!! پياده ميشوم

It's so out of line to try to turn back time
+ نوشته شده در
Thu 21 Dec 2006ساعت   توسط ATEFEH
|
هر کجاهستم باشم آسمان مال من است...پنره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...چه اهمیت دارد گاه اکر می روید قارچ های غربت ؟...من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد...چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد،چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
+ نوشته شده در
Mon 25 Sep 2006ساعت   توسط ATEFEH
|
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در
Wed 2 Aug 2006ساعت   توسط ATEFEH
|
هنگامي كه تو با آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم – حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي : همراه من، رفيق من ! و من در پاسخ تو را آواز مي دهم : رفيق من، همراه من ! زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني. شراره اش چشمانت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم...
+ نوشته شده در
Tue 30 May 2006ساعت   توسط ATEFEH
|
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده...
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد

+ نوشته شده در
Sat 15 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH
|

بـر من بـبـخـشـایـیـد
بـر من کـه گـاهـگـاه
پـیـونـد دردنـاک وجـودم را
بـا آبـهـای راکـد
و حـفـره هـای خـالـی از یـاد مـی بـرم
و ابـلـهـانـه می پـنـدارم کـه حـق زیـسـتـن دارم.…
+ نوشته شده در
Sat 8 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH
|
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش
را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين
حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت
صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد .
+ نوشته شده در
Tue 4 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH
|