Stop and stare
I think I'm moving but I go nowhere
Yeah, I know that everyone gets scared
But I've become what I can't be
Stop and stare
You start to wonder why you're here not 'there
And you'd give anything to get what's fair
But fair ain't what you really need
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مث من و تو نمیشن
ماه من غصه نخور،گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق ناز هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه
میدونم گاهی آدم تو وطنش غریب میشه
ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن
ماها که از آدم ها کمک طلب نمیکنن
ماه من غصه نخور شمدونیا صورتی ان
دلایی که بشکنن چون عاشق قیمتی ان
ماه من غصه نخور سبک میشی بارون بیاد
توی عاشقی باید نترسی از کم و زیاد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت
به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم
شعرشو میخونم و تورو مداوا میکنم
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

Sometimes I see you when I close my eyes
You're still apart of my life
But I can breathe again, dream again
...I'll be on the road again

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ،هم دل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
عزيزم تولدت مبارك
Memories are forever

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی ميشد اون دستای کوچيک و گرم
رو سرم دست نوازش ميکشيد
بستر تنهايی و سرد منو
بوسه گرمی به آتش ميکشيد
چی ميشد تو خونه کوچيک من
غنچه های گل غم وا نميشد
چی ميشد هيچ کسی تنهام نميذاشت
جز خدا هيچ کسی تنها نميشد
من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
من هنوز در به در شهر غمم ...
از گریبان پنجرهای ناآشنا
صدایت زدم
صدا بر لب هایم محو ماند
تو را بی صدا نگریستم
...
تو اما خداحافظ را چه بی صدا گفتی!
.
.
.
تو را نیت ماندن نبود...
نخواستی
اهل این حوالی بمانی
قلب تو
خسته از تپیدن
در قفس سینه
پر گرفت...
دم صبح
قصه ی تو به سر رسید.
نیمه شب كه برسد
چشم روی چشم كه بگذارم
قصه ی من هم به سر می رسد.
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

... ايست
اين دنيا و مردمانش بدجوري روي دلم سنگيني ميکند
!! پياده ميشوم
It's so out of line to try to turn back time
من دلم ميخواهد ...
خانه اي داشته باشم پر دوست ...
كنج هر ديوارش ...
دوستانم بـنشينند آرام ...
گل بگو گل بشنو ...
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ...
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ...
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ...
بر درش برگ گلي ميكوبم ...
و به يادش با قلم سبز بهار ...
مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست !
... تا كه ديگر نگويد سهراب : " خانه دوست كجاست ؟ "
هر کجاهستم باشم آسمان مال من است...پنره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...چه اهمیت دارد گاه اکر می روید قارچ های غربت ؟...من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد...چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد،چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت


من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده...
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد


بـر من بـبـخـشـایـیـد
بـر من کـه گـاهـگـاه
پـیـونـد دردنـاک وجـودم را
بـا آبـهـای راکـد
و حـفـره هـای خـالـی از یـاد مـی بـرم
و ابـلـهـانـه می پـنـدارم کـه حـق زیـسـتـن دارم.…
