تبليغاتX
Dream Land

Stop and stare
I think I'm moving but I go nowhere
Yeah, I know that everyone gets scared
But I've become what I can't be
Stop and stare
You start to wonder why you're here not 'there
And you'd give anything to get what's fair
But fair ain't what you really need

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت   توسط ATEFEH  

jmffm07m.jpg picture by atefeh_d 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مث من و تو نمیشن

ماه من غصه نخور،گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق ناز هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه
میدونم گاهی آدم تو وطنش غریب میشه

ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن
ماها که از آدم ها کمک طلب نمیکنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتی ان
دلایی که بشکنن چون عاشق قیمتی ان

ماه من غصه نخور سبک میشی بارون بیاد
توی عاشقی باید نترسی از کم و زیاد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت
به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم
شعرشو میخونم و تورو مداوا میکنم

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

+ نوشته شده در  Fri 4 Apr 2008ساعت   توسط ATEFEH   | 

امروز عروسک چوبیم رو نگاه کردم و خدایی کردم...
آدمک کوچکی که تقریبا هفت سال پیش تنها با یک کارد از دل یه تکه چوب کوچک درش آوردم ...
آره، حرکتش دادم و خدایی کردم ...
و چه حس غرور آمیزی،
بردمش لب پنجره ... آروم گرفتمش بیرون ...
تمام وجودش دست من بود ... اینکه بندازمش یا نه!
اما نه، دوستش دارم ...
به اندازه جزیی از خودم ...
پس آروم در حالی که می آوردمش داخل بهش گفتم:
بیچاره!
خدای تو خودش خدا داره ...
خوش به حال خودم که خدایم خدائی نداره
!!
 
 
i miss u tatalakam
+ نوشته شده در  Fri 18 Jan 2008ساعت   توسط ATEFEH   | 

 

seattle-sunset-1.jpg picture by atefeh_d

Sometimes I see you when I close my eyes
You're still apart of my life

But I can breathe again, dream again
...I'll be on the road again

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

SAD.jpg picture by atefeh_d

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !

مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

دروغه كه تا آخرش ،هم  دل و هم قسم مي شن

رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Sep 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

ah_kperroSG.jpg picture by atefeh_d

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در  Thu 28 Jun 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

عزيزم تولدت مبارك

 

happy b-day 

 

Memories are forever 

+ نوشته شده در  Fri 2 Mar 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

46bda51c953c7.jpg picture by atefeh_d

خسته و در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سياهتره

زندگی زندون سرد کينه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

چی ميشد اون دستای کوچيک و گرم

رو سرم دست نوازش ميکشيد

بستر تنهايی و سرد منو

بوسه گرمی به آتش ميکشيد

چی ميشد تو خونه کوچيک من

غنچه های گل غم وا نميشد

چی ميشد هيچ کسی تنهام نميذاشت

جز خدا هيچ کسی تنها نميشد

من هنوز در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سياهتره

زندگی زندون سرد کينه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

من هنوز در به در شهر غمم ...

+ نوشته شده در  Tue 20 Feb 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

از گریبان پنجرهای ناآشنا

صدایت زدم

صدا بر لب هایم محو ماند

تو را بی صدا نگریستم

...

تو اما خداحافظ را چه بی صدا گفتی!

.

.

.

تو را نیت ماندن نبود...

نخواستی

اهل این حوالی بمانی

قلب تو

خسته از تپیدن

در قفس سینه

 پر گرفت...

دم صبح

قصه ی تو به سر رسید.

نیمه شب كه برسد

چشم روی چشم كه بگذارم

قصه ی من هم به سر می رسد.

 

+ نوشته شده در  Fri 19 Jan 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم
زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن
آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Jan 2007ساعت   توسط ATEFEH   | 

rip-1.jpg picture by atefeh_d

... ايست

اين دنيا و مردمانش بدجوري روي دلم سنگيني ميکند

!! پياده ميشوم

stop.jpg

It's so out of line to try to turn back time

+ نوشته شده در  Thu 21 Dec 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

من دلم ميخواهد ...

 خانه اي داشته باشم پر دوست ...

 كنج هر ديوارش ...

دوستانم بـنشينند آرام ...

 گل بگو گل بشنو ...

 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ...

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ...

 شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ...

 بر درش برگ گلي ميكوبم ...

و به يادش با قلم سبز بهار ...

مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست !

... تا كه ديگر نگويد سهراب : " خانه دوست كجاست ؟ "

 

+ نوشته شده در  Fri 10 Nov 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

 

هر کجاهستم باشم آسمان مال من است...پنره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...چه اهمیت دارد گاه اکر می روید قارچ های غربت ؟...من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد...چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد،چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت

+ نوشته شده در  Mon 25 Sep 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

 
I Love You
 
+ نوشته شده در  Mon 14 Aug 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

 
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

choopane dorooghgoo

+ نوشته شده در  Wed 2 Aug 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

هنگامي كه تو با آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم – حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي : همراه من، رفيق من ! و من در پاسخ تو را آواز مي دهم : رفيق من، همراه من ! زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني. شراره اش چشمانت را مي سوزاند و دودش مشامت را  مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم...
 
                                                                                   
+ نوشته شده در  Tue 30 May 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

 

من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم

لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده...
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد

:) :(

+ نوشته شده در  Sat 15 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

im sorry

بـر  من بـبـخـشـایـیـد

بـر من کـه گـاهـگـاه

پـیـونـد دردنـاک وجـودم را

بـا آبـهـای راکـد

و حـفـره هـای خـالـی از یـاد مـی بـرم

و ابـلـهـانـه می پـنـدارم کـه حـق زیـسـتـن دارم.

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH   | 

         
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ،  گوسفندي  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش
را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش  را بگيرد. اما در همين
حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي  به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده  شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من!   اين دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  مي كنند  تا از مقدار بيشتري از آسمان  بهره مند  شوند ! آيا  وسعت اين  فضاي بيكرانه  براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من!  اي كاش  هر چه زود تر بين برادران  بالدارت
صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي  كه معصومانه  به آن  دو عقاب  مي نگريست  اين  آرزو را  در قلب كوچك خود تكرار كرد .
      
 
+ نوشته شده در  Tue 4 Apr 2006ساعت   توسط ATEFEH   |